خرید بک لینک


خدا را سپاس میگویم که توفیقم داد تا با تولید این وبلاگ بتوانم باعث رشد و اعتلای آموزشی خود شده و زمینه ی سرگرمی شما عزیزان را نیز ایجاد نمایم.منتظر نظرات شما هستم.

برچسب: دعا, نویسنده: آبتین افشاری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 18:37


خدا را سپاس میگویم که توفیقم داد تا با تولید این وبلاگ بتوانم باعث رشد و اعتلای آموزشی خود شده و زمینه ی سرگرمی شما عزیزان را نیز ایجاد نمایم.منتظر نظرات شما هستم.

برچسب: کربلا, نویسنده: آبتین افشاری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 18:37

به توکل نام اعظمت...با اجازه ی خدا... سلام اي برگزيده! اسوهي رشادت، اسطوره دلاوري، سلام بر تو ای شهید! به رسم هر نامه، اول باید شما را از حال و هوای خودمان و چیزهایی که به رسم امانت به ما سپردید و رفتید باخبر کنم؛ هر چند شما خود آگواه تر از ما هستید! اینجا خبری نیست جز این که همه سال هاست می دانند که شرمنده شما هستند و هر روز به این شرمندگی افزوده می شود؛ به جای این که کاری کنند تا از این شرمندگی کاسته شود. بار ها از این که زنده هستم و دارم روی دم شما بازدم می دهم از زنده بودنم خجالت می کشم . خدایا اما تو خودت می دانی در دل و قلب من چه می گذرد . شهدا چقدر دلم براي تان تنگ شده

برچسب: نامه,شهید, نویسنده: آبتین افشاری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 18:37


خدا را سپاس میگویم که توفیقم داد تا با تولید این وبلاگ بتوانم باعث رشد و اعتلای آموزشی خود شده و زمینه ی سرگرمی شما عزیزان را نیز ایجاد نمایم.منتظر نظرات شما هستم.

برچسب: کاخ,سیاه, نویسنده: آبتین افشاری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 18:37

هر روز براتون رویایی باشد دردست نه دوردست ،عشقی باشد

دردل نه درسر و دلیلی باشد برای زندگی نه روزمرگی . . .

تولدتون مبارک

zahra_zeynab_zahra

برچسب: تولد,بهترینام, نویسنده: آبتین افشاری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 18:37

سیزدتون بدر،

دشمناتون دربدر،

رفقاتون گل به سر،

خوشیهاتون صد برابر.

برچسب: سیزده,بدر, نویسنده: آبتین افشاری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 18:37


خدا را سپاس میگویم که توفیقم داد تا با تولید این وبلاگ بتوانم باعث رشد و اعتلای آموزشی خود شده و زمینه ی سرگرمی شما عزیزان را نیز ایجاد نمایم.منتظر نظرات شما هستم.

برچسب: عروسی, نویسنده: آبتین افشاری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 18:37

مادر با او تماس گرفت و از او خواست مقداری میوه را پوست بکند و آنهارا آماده روی میز بگذارد.هیچ وقت دلیل کار های مادرش را نمی فهمید.تاکید مادر برروی پوست کندن میوه ها بیشتر گیجش کرده بود. به هر ترفندی بود سعی کرد میوه های پوست گرفته را تا رسیدن مادر تازه نگه دارد اما وقتی مادر از راه رسید میوه ها شادابی و طراوتشان را از دست داده بودند.هنوز منتظر بود تا دلیل کار مادر را بداند.مادر هدیه کادو پیچ شده ای را به او داد و گفتː<دلیل کارم اینجاست.من نمی خواهم تو مثل این میوه ها طراوت و تازگی ات را از دست بدی عزیزم.> درون بسته هدیه یک چادر مشکی بود.

برچسب: پوسته,محافظ, نویسنده: آبتین افشاری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 18:37

صفحه بندی